صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
66
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
در سرزمين فلسطين ، فوت كرد و سلما در سال 497 م . زاييد و عبد المطلب به دنيا آمد و مادرش او را شيبه نام نهاد ؛ چون قسمتى از موى سرش سفيد بود . « 1 » سلما ، عبد المطلب را در يثرب ، منزل پدرش تربيت كرد . و خانوادهء او در مكه از آن ماجرا بىخبر بودند . هاشم چهار پسر به نام : اسد ، ابو صيفى ، نضله و عبد المطلب و پنج دختر به نام : شفا ، خالدة ، ضعيفه ، رقيه و جنت ، داشت . « 2 » ( 1 ) 2 - قبلا گفتيم كه آب و غذا دادن به حاجيان پس از هاشم به برادرش مطلب پسر عبد مناف رسيد . مطلب ، در ميان قومش مردى بزرگوار ، فرمانرواى اطاعت شده و با فضل بود و به دليل جوانمردى ، قريش او را « فياض : بسيار بخشنده و دهنده » لقب داده بودند . هنگامى كه شيبه ( عبد المطلب ) پسر بچهاى يا بزرگتر شد ، [ عمويش ] مطلب از حال او خبر يافت ؛ به دنبالش رفت . وقتى او را ديد از چشمانش اشك سرازير گشت و او را در آغوش گرفت و سپس بر ترك خود نشاند كه او را به مكه ببرد ؛ اما عبد المطلب ، بدون اجازهء مادرش از رفتن امتناع ورزيد . مطلب از مادرش درخواست نمود كه اجازه دهد ، او نيز از بردن عبد المطلب به مكه سرباز زد . اما مطلب گفت : به سرزمين پدرش و حرم خدا رهسپار مىشود . مادرش نيز اجازه داد . مطلب او را سوار كرد و به مكه برد . مردم گفتند : اين برده و غلام مطلب است . او در جواب گفت : واى بر شما ! اين پسر هاشم و برادرزادهء من است . عبد المطلب نزد عمويش ماند تا به سن جوانى رسيد . مطلب ، در « ردمان » سرزمين يمن فوت كرد و عبد المطلب سرپرست مكه و جانشين عمويش شد و هم چون نياكانش براى خدمتگزارى قوم مكه قيام نمود . و در ميان قومش به پايهاى از بزرگى رسيد كه هيچ يك از گذشتگانش به آنجا دست نيافته بودند . همه او را دوست مىداشتند و در نظرشان بسيار با عظمت بود . « 3 » ( 2 ) پس از مرگ مطلب ، نوفل بر جايگاه عبد المطلب نشست و آن مقام را به زور از او گرفت . عبد المطلب از مردان قريش يارى خواست ؛ اما گفتند : ما ميان تو و عمويت ( نوفل ) دخالت نخواهيم كرد . ناچار به دايىهايش از طايفهء بنى نجار اشعارى نوشت و از آنان كمك طلبيد .
--> ( 1 ) - ابن هشام 1 / 137 . رحمة للعالمين / 1 / 26 / 2 / 24 . ( 2 ) - ابن هشام 1 / 107 . ( 3 ) - ابن هشام / 1 / 138 - 137 .